
معمولا بعد هر نمایشگاه، فرصت خوبی است برای مرور یک مجموعه و گفتن و نوشتن از آن. همیشه دوست دارم کمی دور بایستم و فکر کنم که چه کاری انجام داده ام و چه کاری می خواستم انجام بدهم. چقدر این کار را در هنگام انجام دادنش دوست داشتم و چقدر حالا.

از اولين باری كه می خواستم دوربين در دستم باشد و يا عكاس باشم خيلی می گذرد. به رسم بانمک و معمول و مالوف و به مانند تمام اساتيد بزرگ و نابزرگ، علاقه ی من هم به عكاسی از هفت هشت سالگی شروع شد.
من كوچكترين عضو خانواده شش نفریمان بودم. در آن روزگار يك دوربين كونيكا ی اوتوماتيك داشتيم و يك دوربين حرفه ای زنيت كه مربوط به جوانی های پدرم می شد و در انباری خانه خاك می خورد. خوب يادم هست : هر كسی كه با کونیکایمان عكس های يادگاری خانواده را می گرفت ، بايد نفسش را حبس می كرد كه مبادا دستش بلرزد و تصوير تار و مار بشود. آن روزها به عنوان کوچکترین و کوتاهترین عضو خانواده مان که دستش هم هیچ بعید نبود در هنگام عکاسی بلرزد بزرگترین آرزویم نگاه کردن از پشت ویزور کونیکای بی ریختمان بود.
زمان گذشت و در اولين روزهای تحصيل در هنرستان، به انباری رفتم و دوربين زنيت پدرم را پيدا كردم. آن دوربين قدیمی برایم چه شكوهی داشت، آن همه پيچ و كليد و رينگ.
و بعد روزهای فيلم سوزاندن ها و قرقره های تاريك خانه ی هنرستان مان. روزی که برای اولین بار به همراه همکلاسی ها برای عکاسی به پارک جمشیدیه رفتیم تا اولین حلقه فیلم زندگیمان را نوردهیم، را خوب به یاد دارم. از هر چیزی عکس می گرفتیم. از زمين ، از در ، از ديوار ، از گل و بلبل . حتی از خودمان.. اما خیلی کم تر. دوست داشتيم همه چيز را روی فيلممان محبوس كنيم. چیزی که امروز می توانم نامش را جادوی عكاسی بگذارم به ما فرصت نمی داد تا از آنچه که پیش رویمان قرار داشت لذت ببریم. فقط و فقط می خواستيم عكس بگيريم و عكس بگيريم و عكس بگيريم.
تابستان گذشته با صحنه مشابهی در ایتالیا مواجه شدم. همه از همه چيز عكس می گرفتند. البته آن ها خیلی بیشتر دوست می داشتند خودشان را به شکوه ابنیه پیش رویشان سنجاق کنند. و من به ياد نوجوانی ام افتاده بودم و اینکه معنی و باوری که از عكاسی داشتم چقدر زياد در ذهن من تغيير كرده بود . هنوز نمی دانستم دقیقا چرا، اما دوباره عكس می گرفتم و اين بار می خواستم از خود عكاسی و جادوی عكاسی عكس بگيرم.


دیـــــــدارها در امتداد مجموعه قبلی ام، آدم ها شکل گرفت، مجموعه ای که اصلا دلیل سفرم به ایتالیا بود.
خودم دوست دارم که فکر کنم، دیدارها ادامه خوبیست بر کارهای قبلی ام، این دو مجموعه از بسیاری از جهات به یکدیگر شباهت دارند هر چند که داستان متفاوتی پشت هر یک از آن ها قرار گرفته است. وقتی بر روی مجموعه آدم ها کار می کردم بیشتر به زندگی و مفهوم زندگی فکر می کردم، اما دیدارها نتیجه یک احساس شخصی است، علاقه شخصی به رسانه عکاسی که آن نیز می تواند بخشی از یک زندگی تلقی شود. بدون شک رسانه عکاسی نه تنها زندگی من را به عنوان یک عکاس، بلکه نگاه همه مردم را به زندگی دستخوش تغییر کرده است.
باری، از اولين باری كه می خواستم دوربين در دستم باشد و يا عكاس باشم خيلی می گذرد. الان آن دوربين زنيت فكَسنی در گوشه ای از اتاقم جا خوش کرده. هر از گاهی از جلد درش می اورم و با لنزش ور می روم. به تمام خاطراتی كه با آن داشته ام فكر می كنم و به تمام عکس هایی که با آن گرفته ام. به جادوی عكاسی .
و به اين كه" یک دوربین چیست و چرا مردم عكس می گيرند ؟"(1)



1- دایدو موریاما، آساهی کمرا، توکیو ، ژوئن 1973
