
دیوید هیلیارد میگوید که عکاسی فرصتیست برای ویرایش دنیای پیرامونش. او با کنار هم قرار دادن عکسهایی که هر کدامشان به تنهایی میتوانند یک اثر کامل تلقی شوند، به ترکیبی میرسد که قصه و حس متفاوتی را به ذهن متبادر میسازد.

دیوید هیلیارد میگوید که عکاسی فرصتیست برای ویرایش دنیای پیرامونش. او با کنار هم قرار دادن عکسهایی که هر کدامشان به تنهایی میتوانند یک اثر کامل تلقی شوند، به ترکیبی میرسد که قصه و حس متفاوتی را به ذهن متبادر میسازد.
عکاسی از خانههای نزدیکان یک عکاس بر روی کاغذ شاید موضوعی تک بعدی به چشم آید؛ تک بعدی و جذاب تنها برای طیف کوچکی از مخاطبین. اما چه خوب که عکسهای جوئله ینسن اینگونه نیستند. ینسن آگاهانه خودش و داستانهایی که هر کدام از این خانهها برایش داشته را از این عکسها کنار میگذارد تا برعکس، به فضای شخصیاش نزدیک و نزدیکتر شود. خصوصیت مینیمالیستی آثار او برایم جذاب است و البته صمیمیت و احساس نوستالژیکی که قدریاش حاصل اتاقها و سالنهای خالی و نورهای ضعیف و گرم جاری در آنهاست.
هانری ماتیس میگوید که هیچ نقاشی دشمنی بیرحم تر از نقاشیهای بدی که کشیده ندارد. فکر میکنم میتواند برعکسش هم صادق باشد؛ اگر که به عکاسی تعمیمش دهیم دست کم کارنامه ایروینگ پن عکاس باارزش تاریخ رسانه دارد این را اثبات میکند. او را بیشتر با انقلابی که با سادگی و کمینه گراییاش در عکاسی مد ایجاد کرد میشناسند، بسیارانی هم با طبیعت بیجانهایش یا با عکسهایی که از جمجمههای حیوانات گرفته است و البته عکسهایش از روستایینشینان آفریقا. من یکی پرترههایش را بیش از همهشان دوست دارم: ژان کوکتو، بارنت نیومن، جاکومتی، پیکاسو.
ایروینگ پن هفته گذشته در خانهاش در منهتن درگذشت، اما زندگی کرد.
در میان تمام کسانی که در گوشههای عکاسی جهان به قرقرهی زیباییشناسی مایکل کنا مشغولند، رالف هورن دستیار سابق او آثار اصیلتری به مخاطبانش پیشکش کرده است.
اگر قرار بر سنتشکنی باشد و پرداختن به عکسهای یک سِلبریتی در عکسبازی، خب چه کسی بهتر از آقای لینچ.

حالا که صحبت از بخرها و تمریناتشان شد، بد نیست نگاهی به مجموعهای از یک عکاس جوان آمریکایی بیندازیم که در امتداد مانیفست بخرها و سبک عکاسی گونهشناختی شکل گرفته است: 69 کلیسا از جرالد ادواردز.

همیشه به غرب آمریکا و مناظر آن به عنوان بخشی از تاریخ عکاسی مدرن نگاه کردهام، اما روایت ریچارد میزراچ از آنجا، روایت تازهایست.
ویژگی مناظر میزراچ نگاه سرد و فروتنانه اوست به موضوع پیش رویش. او آنقدر دور میایستد که ما را با صحنه؛ با تمام صحنه تنها بگذارد. عکسهای او خالی از هر تلاشی برای ارائه روایتی شخصی هستند، که از قضا شاید به همین دلیل بسیار شخصی به چشم میآیند.
عکسهای سارا اشتولفا نمونه حیرت انگیز دیگری از پرترهنگاری در عکاسی معاصر است. این آثار اکتشافیست در خلوت و انزوای مشتریان ثابت یک بار در فیلادلفیا، جایی که اشتوفا چند سالی در آنجا به عنوان بارمن کار میکرده است؛ اما شاید عقبتر که بایستیم چشماندازی از اجتماع این شهر را نیز پیش رویمان بیابیم. برای من ژست افراد و شکل نورپردازی روی صورت آنها، جزییات و همینطور جام و زیر سیگاری و سایر اشیایی که در دست و زیر دست مدلها وجود دارند یادآور پردههای نقاشی باروک هستند.
اتومبیل بخشی از زندگی آمریکایی و شاید نمادی از استقلال و رهایی کشور آمریکاست. اندرو بوش در پرترههای برداریاش به اتومبیلهای لسانجلس سرک میکشد و با مجموعهای صمیمی از پرترههای شهروندان در حال رانندگی، تصویری از تقابل این حریم بسیار شخصی و خیابانهای این شهر را به ما پیشکش می کند.

امروز داشتم مجموعهای از عکسهای ادوارد وستون را میدیدم و به چرا باید کلاسیکها را خواندِ ایتالو کالوینو فکر میکردم. به نظرم وستون یک کلاسیک به تمام معناست، اما تعمیم مقالات کالوینو به عکاسی کار چندان سادهای نیست. ادوارد وستون بنا به دلایلی غیر موجه در لیست عکاسان مورد علاقه من جای نمیگیرد، کوچکتر که بودم تعداد عکسهای کسلکنندهاش به نظرم حتی بیشتر از حالا بود. اما خب، عکسهای او در عبور از دورههای متفاوت به نوعی چیزی از حافظه عکاسی را در خود جای دادهاند.
این تکه از نوشته کالوینو در اینجا به کارمان میآید:"اثر کلاسیک الزاما چیز تازهای به ما نمیاموزد، گاهی در آن چیزی را مییابیم که از قبل میدانستیم (یا گمان مي کردیم میدانیم)، بی آنکه بدانیم همین کتاب برای نخستین بار آن را بیان کرده (یا به طور خاص به آن توجه کرده است) این غافلگیری نیز سرشار از رضایت است؛ همان رضایتی که در کشف یک مبدا و یک وابستگی است."
عکسهای وستون را باید دید. هنوز هم شیفته تکعکسهایش نیستم، اما فکر میکنم تاثیر او بر هنر عکاسی عمیقتر از خلق چند تکعکس باشد. عکسهای او بعد اینهمه سال یادآور شهود و کشف در سادهترین چیزهای دوروبرمان هستند و اینکه عکاسی میتواند محملی برای زیبایی باشد، اما صرفا جستجویی برای آن نیست.

ریان وایدمن از آن عکاسانیست که داستان پشت عکسهایشان از خود تصاویر جذاب تر است، یا لااقل من اینطور احساس میکنم.
وایدمن عکاس جوان و بیپولی بود که پس از فارغالتحصیلی از کالج هنرهای کاربردی اوکلند برای گذران زندگیاش راهی جز رانندگی تاکسی نیافت و این اتفاق بر خلاف انتظار وایدمن تبدیل به نقطه عطف زندگیاش شد: او برای بیست و پنج سال از مسافرینش در صندلی عقب ماشین عکس گرفت، مسافرینی که گمنام و گاهی نامدار بودند.
حالا پس از این همه سال حاصل کار ریان وایدمن در استودیوی سیار خیابانیاش، به چشم اندازی از زندگی شهری لسآنجلس تبدیل شده است.

وقتی که از استفن شور حرف میزنیم، نمیتوانیم نسبت به دو ویژگی مهم آثارش بیاهمیت باشیم: عکاسی رنگی و انتخاب سادهترین چیزها به عنوان موضوع پیشروی دوربینش.
پمپهای بنزین، باجههای تلفن، استخرهای خالی، متلها، پارکینگها و سایر اماکن معمولی و بی اهمیت دیگری از این دست که سالهاست به عناصر بسامدی عکاسی استفن شور تبدیل شدهاند و رنگ؛ او در سالهایی بر عکاسی رنگی پافشاری میکرد که حضور رنگ در عکاسی فاین آرت نوعی ارتداد به حساب میآمد.
مجموعه های متفاوت او را در اینجا و گزیدهای از عکسهایش را در اینجا میتوانید ببینید.

مجموعه در آب اثر اتان آرو جونز یک جورایی مرا به یاد پرتره های توماس روف بزرگ می اندازد.
اتان در این مجموعه از مدل های برهنه اش، در حالی که نیمی از بدنشان در آب فرو رفته، از روبرو عکس گرفته است. برهنه گی این افراد در دریای همیشه برهنه، ما را در چشم اندازی فراواقعی قرار می دهد، طوری که دیگر حدس هویت و شخصیت واقعی هر یک از این مدل ها برایمان غیر ممکن به نظر می رسد.
این عکس ها، ایده سنتی بازنمایی چیزی از شخصیت و هویت مدل را در عکاسی پرتره به چالش می کشند.

همیشه این سئوال مطرح بوده که یک هنرمند تا چه اندازه می تواند خود را در اتاقی شیشه ای قرار دهد و مختصات زندگی اش را با مخاطبینش قسمت کند.
عکس های آنی نن گلدین، سالهاست با زندگی غیر عادی و نابهنجار خودش و دوستانش پیوند خورده. او می گوید: " دوربین همانقدر در روزمرگی من جای دارد که خوردن و حرف زدن و سکس!"
و راست هم می گوید.
گلدین و عکس هایش را چه دوست داشته باشیم و چه نه، باید بپذیریم که او یکی از آن خیلی هاییست که نشان داده عکاسی مستند الزاما نباید به یک محصول اگزوتیک و دستمالی شده و بی خاصیت تقلیل داده شود، هنگامی که راهی یک گالریست.
عکس هایی از او را می توانید در اینجا و اینجا ببینید و مصاحبه ای با او را می توانید در اینجا بخوانید.
عکاسی از لوکیشن های فیلم های مشهور سرجیو لئونه، ایده اصلی مجموعه روزی روزگاری در غرب آرون شومن است. این عکس مجموعه، برای من یکی بسیار دوست داشتنی می نماید. عکس پاره و فرسوده استیو مک کویین عزیز، شبیه رویای از دست رفته آن دنیای هیجان انگیز و پر مخاطره ایست که استیو آن را در سینمایش زندگی می کرد.
![]()
هری کالاهان، هنوز انقدر مهم، زنده و بزرگ به نظر می آید که برای گشت زدن در کارنامه اش نیازی به بهانه نداشته باشیم.
"من یک دوربین قطع بزرگ هشت در ده را به بالای کوهی در ایست پارک بردم و هرگز عکسی نگرفتم"
عاشق این نقل قولش هستم. عاشق پافشاریش در عکاسی از موضوعات یکسان در طول یک عمر و عکس هایش از الینور که یکی از قسمت های درخشان عکاسی قرن بیستم را شکل داده است.
بد نیست، دوباره باهم به تماشای گزیده ای از آثار او بنشینیم.

عکس های بیل شواب ( که اصلا به تلفظ اسم فامیلش مطمئن نیستم ) می تواند خوراک مناسبی باشد برای کسانی که شیفته عکاسی سیاه و سفید ، عکاسان کلاسیک و مناظر وهم آلود و رویایی هستند.
او و زیبایی شناسی عکس هایش را به هر حال باید تا حدودی تحت تاثیر عکاسان بزرگ هم نسلش مثل کنا و یا سوگیموتو دانست ، اما شاید اگر اکتاویو پاز گونه (!) که نگاه کنیم همه عکس ها ترجمه عکس هایی دیگر باشند.
برایم جالب است که بعد از مدت ها ، عکس های اینچنین زیبایی از غرب آمریکا می بینم.

سنت مهمی در عکاسی از طبیعت غرب آمریکا وجود دارد که آغازش را باید در قرن نوزدهم و درعکس هایی از اُسالیوان و هنری جکسون به عنوان شمایلی از آمریکای آزاد جستجو کرد . اما این نگاه کاشفانه از فضاهای خالی و بکر بعدتر جایش را به تلخی هایی از پیشروی انسان ، تخریب طبیعت و مقایسه آنچه که غرب بود با آنچه که اکنون هست داد .
در این میان عکس های کریس هریس ، بدون هیچ جزئیاتی به رویاها و خاطراتی از غرب می مانند که انگار نیمیشان را عکاس نمی تواند به یاد آورد . این مناظر تا رنگ ها یی در هم تنیده، محو و امپرسیونیستی پالایش شده اند . عکس های هریس دارای همان شاخصه های اسالیوان نیز هستند که یک قرن و نیم قبل به ثبت غرب آمریکا نشسته بود : زیبا ، بی مرکز و سرشار از فضاهای خالی.
نکات ظریفی در مجموعه هالیوود، کار زیبای فیلیپ لورکا دی کورچیا نهفته است، که مهمترینش می تواند به تصویر کشیدن پتانسیل روایت گری در یک تک عکس باشد.

دی کورچیا در این مجموعه به سراغ ولگردان گمنام بلوار سانتا مانیکا ، در شهر لس آنجلس رفته است .
اسم شخص ، سن او و میزان پولی که در ازای آن حاضر شده در برابر دوربین دی کورچیا قرار گیرد در عنوان هر عکس ذکر شده است.
او با اطلاعاتی که در این عنوان ها در اختیارمان قرار می دهد ، به همراه تکنیک و روش های نورپردازی منحصر به فردش ، ما را وارد داستان کوتاهی می کند که در هر تک عکس این مجموعه برایمان تدارک دیده است.
از طرف دیگر اینکه این افراد در ازای مبالغ کمی حاضر شده اند خود را در اختیار دوربین قرار دهند ، برهنگی تعدادی از مدل ها و ارتباطش با عنوان این مجموعه " هالیوود " ( که مطمئنا نمی تواند تنها اشاره ای به محل عکس برداری باشد ) نیز می تواند معانی تازه ای به آن بیفزاید.
چه حیف که دی کورچیا وب سایتی ندارد. اما می توانید سه عکس از این مجموعه را در سایت موزه ویکتوریا و آلبرت ببینید.
سیندی شرمن عملا سالهاست که دنیای هنر را با سلف پرتره هایش دست انداخته است .
از بزرگترین خصوصیات عکس های او امکان تاویل های گسترده از آن هاست . می توانیم عکس هایش را حاصل یک مسخره بازی ساده یک دختر بچه شیطان یا انتقادی بر ساختار نظام اینترتیمنت آمریکا فرض کنیم . یا مثل خیلی های دیگر خیلی فمینیستی بخوانیمشان یا شرمن را خود شیفته صدا زنیم زیرا که خود را همیشه سوژه عکس هایش قرار داده .
می توانیم آن ها را شخصی و زندگی نامه ای بررسی کنیم و یا به یک دوره ، به یک جریان و یا یک جامعه ی آماری ارتباط شان دهیم .
شرمن بارها صادقانه اعتراف کرده که خودش هم نمی داند که واقعا از یک عکس چه می خواهد و به خیلی از کتاب ها و مقالات و تئوری هایی که درباره آثارش نوشته شده می خندد !
من بخشی از عکس هایش را دوست دارم ( خصوصا مجموعه عکس های بدون عنوان فیلم ) و فکر می کنم که چه بخواهیم و چه نخواهیم بخشی از اهمیت امروز رسانه عکاسی نتیجه شهرت آثار اوست .
همه این ها را به این دلیل نوشتم که امروز بیست و نهم دی روز تولد سیندی شرمن است . و البته در چنین روزی وقتی شرمن احتمالا داشت شمع های کیک بی ریخت تولدش را فوت می کرد من در تهران متولد شدم .

كاری كه مارک یانکوس انجام می دهد فارغ از زيبا بودن و يا نبودن عكس هايش و يا استفاده از تكنيك های تازه ديجيتال و تركيب آن با تكنيك های كلاسيك و جدا از اينكه يانكوس به چه ميزان دلبسته رسانه عكاسی است ، يك قصه پردازی و يا حداقل چالشی در مسير آن است .
نمایشگاه های او معمولا با تركيبی از كنار هم قرار دادن عكس هایی از مناظر شهری و پرتر ه هایی از جوانان شكل می گيرند و بيننده را در نمايشگاه هايش با يك پازل تصويری رو برو می سازد ، خصوصا در آخرین مجموعه اش " زمان و دوباره " .
پرتره های او بعضا ، بی شباهت به پرتره های خوش رنگ و لعاب فيليپ لورکا دی کورچيا نيستند و همينطور مناظر شهریش بیش از هر چيز عكس های يوتا بارت را به ياد می آورند .
اما چه خوب که به لطف نحوه پرداخت و ارائه مارک یانکوس ، نتیجه کاملا شخصی به نظر می رسد .